X
تبلیغات
نماشا
رایتل
ای یک دله ، صد دله ، یک دله کن/مهردگران را ز دل خود یَله کن                         یک صبح به اخلاص بیابردرِما/بر نیایداگر کام تو،ازما گِله کن
سلام دوستان وبازدیدکنندگان عزیز ومحترم : ضمن تشکر از ابراز لطف تمامی سروران استدعا دارد برای پیشگیری از سوء استفاده افراد فرصت طلب از درج آدرس ایمیل وسایت ووبلاگ ویاتلفن درکامنت ها خوداری فرمایید درغیر اینصورت باعرض پوزش از تایید کامنت معذوریم )
پست الکترونیک :zekr255@Gmail.com
تلفن : 976 976 7 0915
تماس تلفنی فقط جهت استخاره واعلام آمادگی ازدواج( قبل ازاستخاره پست عوامل تضعیف دین را مطالعه فرمایید)
پیام ویژه :      
تمام حقوق این پایگاه و مطالب آن متعلق به [مفاتح الغیب]وکلیه مطالب تحت حمایت قانون کپی رایت بوده وهرگونه کپی شرعاحرام وقابل پیگرد قانونی می باشد
 دلنوشتۀ عزیزی ازنسل آفتاب
سلام دوستان آنچه درمقابل دیدگان پرفروغ شماست دلنوشته دوست عزیزی است که شاید حرف دل خیلی ازدختران وپسران عزیز ومظلوم این مرزوبوم باشد لذابدون دخل وتصرف درمعرض داوری وراهنمایی شما سروران می گذاریم .

امیدواریم نظرات ارزشمندشماکه برخواسته از دلی آسمانی است یاریگردوستمان باشد .

ارادتمند:تنهای باتنها

نامه درد دل

  

سلام

یه سلام دوستانه به یک تنهای با تنها که در دغدغه های دنیای خودش مثل همه ما پیچیده است و با آرامش زیبایی که داره به سهم خودش قصد در آرام کردن آدمها و دنیای اطرافشون داره.

با اینکه خوندن این نامه و این دردو دل وقتتون رو میگیره واز این بابت عذرخواهی میکنم ولی خیلی دوست دارم این نامه رو تا آخر بخونید برای اولین باره که یه همچین نامه ای با یه همچین محتوایی واسه کسی که نمیشناسمش میفرستم و برای همین خیلی دوست دارم وقت بزارید و بخونید و نظرتون در موردش حتما بهم بگید. با تشکر.

توی تمام این سالها به تعداد نصف روزهای زندگیم از خودم این سوال و پرسیدم که چرا تا حالا ازدواج نکردم؟؟؟؟!!!!!!

و همیشه هم یه سری جملات مثبت و منفی متفاوت که بعضی هاش تکراری و بعضی هام جدید بود سعی در پیدا کردن جواب این سوالم بودم و همیشه آخرین جملات هم که "صبر کن قسمتت میرسه" یا "شاید حکمتی هست" یا "قراره خوبش نصیبت بشه" حسن ختام موقت خوبی بود واسه رها شدن از شرایط سختی که توش گیر کرده بودم ویه گذری بود که موقتا فراموش کنم و خودمو واسه یه ازدواج موفق که خدا واسم پارتی بازی کرده وخوبش وجدا کرده و کنار گذاشته آماده تر بکنم که شاید یه روز مرد رویاهام سوار بر اسب سفید خوشبختی از راه برسه و من به آرزوهام م و خوشبختی که همیشه منتظرش بودم برسم. ولی یه مدت که میگذشت میدیدم نه از اسب خبریه و نه حتی یه نشونه خشک وخالی از کسی یا رهگذری چه برسه به .... Jو دوباره روز از نو روزی از نو با تنهایی و افسردگی و امیدواری های الکی وصبر کردن و صبرکردن و صبرکردن ...

ولی وقتی سنم یکی یکی رفت بالا سعی کردم عینک واقع بینی به چشمام بزنم تا جواب سوالمو پیدا کنم وتو این مسیر به جوابایی رسیدم که تلخ ولی واقعیت داشت یکی از اونا "تغییر شرایط ایجاد شده در جامعه و به دنبال اون تغییر در ایده ال ها و افکار خودمون" بود. با مثبت و منفی بودن تغییرات کاری ندارم ولی خواسته یا ناخواسته ایجاد شده بود و من و امثال من افراد گم شده در بین دنیای قدیم خودمون و دنیای متحول شده جدید بودیم.حالا من باید خیلی تغییر میکردم نجابتم به بی عرضگیم تعریف میشد.! دور کردن خودم از شرایط هوس و لذت نادرست باعث شد که با برچسب سرکوبگر نیاز جنسی وخود آزارو بیمار دیده بشم ! و من ماندم وهزار بایدو نباید های جدید ...!!!!!

دوست دارم از خودم برایت بگم: یه دختر29 ساله با تحصیلات عالی . و از لحاظ زیبایی ظاهری خدارو شکر در حد متعادلم از لحاظ اجتماعی هم از نظرها پنهان نیستم و تو جامعه هم کار میکنم. حقیقتش تا حالا دنبال دعا واینجور مسائل به طور جدی نبودم (انکار بعضی وقتا رازو نیاز و دردو دل کردن با خداو خواستن ازشو نمیشم). حس تنهایی همیشه با من بود از نوجوانی و شایدم کودکی .بعضی موقع ها آزار دهنده و تلخ و بعضی مواقع هم خوشایند وشیرین.

به نظر من معیارهای یک آدم برای ازدواج از دوران کودکی با توجه محیط و خانواده به مروردر ذهنش شکل میگیره منم مثل همه آدهای دیگه این معیارها از نوجوانی در ذهنم شکل گرفت ولی هر روز که میگذشت میدیدم این ایده ال ساده من. میگم ساده چون ساده است (نجابت . استقلال فکری . استقلال مالی . پدیرش مسئولیت به طور جدی و عمیق به عنوان نقش همسر و پدر) با جامعه تطبیق نداره وبرای رسیدن به خواستم باید از ایده ال هام یکی یکی حذف کنم و نشم یه دختر سختگیر ایرادگیرو محدودش کنم به اینکه معتاد نباشه .زن باز نباشه. یه کار حالا کم و زیادش سخت نگیر ... مسائلی که برای من حذف شده بود الان باید میشد معیار سنجش

میدونید چیه خانواده از کودکی تو رو برای یه زندگی موفق پرورش میدن و سعی میکنی که هم از لحاظ شخصیتی و هم از لحاظ اجتماعی پیشرفت کنی تا زندگی بهتری داشته باشی چون این الگو شده برات ولی الان میرسی به جایی که بهت میگن چون تو کارشناسی ارشد داری خواستگارات اینقدر کم شدن . ببین فکر دکتری نباش حداقل الان نباش.حتما تو خیلی سخت میگیری یا اینکه تقصیر خودته که تا حالا ازدواج نکردییکم خودتو واسه مردا لوس کن بذار یه مرد پیشت حس کنه که از تو بهتره وبذار فکر کنه که از تو بیشتر میدونه و.... تا بتونی بالاخره با هر دردسری که هست یکی و به اصطلاح رایج تور کنی .

واینکه نتونستم کسی و تور کنم ناشی از بی عرضگی خودم هست نه شرایط جامعه و نوع نگاه ها یی که تا دیروزتو رو به خاطر پیشرفتت تشویقت میکردن عوض میشه و تورو به عنوان یه آدمی که هنوزنتونسته آیندشو تضمین کنه و بی سیاست و بی عرضه هست تغییر میکنه. همه اینا با باورهام متفاوت بودو من دوباره سردر گم که حق با کیست؟؟

فکر که میکنم میبینم آیا غیر از اینه که مردهای ما تغییر کردن. به جای استقلال فکری خودشون تو این فکر هستن که چه جوری با چه ترفندی دخترارو واسه یه دوره موقت خوشی برای خودشون نگه دارن. بجای استقلال مالی دنبال یه دختر پولدار میگردن و به جای پذیرش مسئولیتفقط به فکردور زدن دیگران برای کمتر مسئولیت گرفتن و لذت بردن لحظه ای از شرایط ایجادشده هستن. و حالا من دختر باید زرنگ باشم و از بین این همه خصلت های مثبت موجود با سیاست چشم روی خواسته هام ببندم پدر بچه ام رو از بین همین ها دست چین کنم.

البته این رو هم بگم ما دختر ها هم تغییر کردیم و دنبال مردنیستیم و نامردها برامون جذاب ترند و اونایی که مسلط ترن به این ترفندها را بیشتر قبول داریم و چشممون رو بر روی خواسته های ساده خودمون میبندیم و از مردهامون . مسئولیت.شعور.معرفت و مردانگی رو نمیخواییم فقط به این امید که مورد پسندشون قرار بگیریم و دوستمون بندارن و هر هزینه ای رو هم حاضریم بپردازیم تا تنها نمونیم.

منم از کابوسی تنهایی میترسم و هیچ ادعایی ندارم یکی از دلایل ازدواج هم همین هست ولی وقتی دقیق تر میشم میبینم این راه خلاصی از تنهایی نیست و تضمینی وجود نداره که بعد از ازدواج همسرت فوت نکنه یا بچه دار نشیم و ....

من دوست دارم ازدواج کنم چرا؟ چون دوست دارم مسئولیت جدید بپذیرم. نقش همسری نقش مادری . ابراز محبت و مورد محبت قرار گرفتن لذت بالایی داره و نوعی نیاز هست که در هر فرد سالمی وجود داره و ازدواج از نظر من نوع خاصی از لذت هست. هر مسئولیتی سختی های خودش رو داره و به تبع شیرینی های خودش که با هیچ چیز دیگه ای قابل جایگزینی نیست . من خودم رو گول نمیزنم ولی هنوز به خیلی از سوالام نتونستم جواب بدم.اینکه:

چرا من باید از ایده ال هام دست بردارم؟ اگر جواب اینه که دست بر ندارم چرا تا الان کسی با این شرایط در مسیر زندگیم قرار نگرفته؟؟( البته خودم یه جاهایی کوتاهی و لجبازی هم داشتم و منکر نمیشم) و آیا این باعث میشه که مستحق این باشم که دیگه شرایطش برام فراهم نشه

و آیا خدا واقعا در ازدواج نقش داره؟ میدونم میگید حتما داره .میشه بهم بگید کجاست؟؟ اگه نقش داره چرا اینقدر مجرد در آرزوی ازدواج هرروز بیشتر میشه و سن ازدواج بالا میره؟ میگیم اون به خدا ربط نداره به جامعه ربط داره اگه اینطوره پس نقش اون چیه این وسط؟؟ ما که باید جامعه رو درست کنیم پس کجای کارو اون گرفته؟؟

و آیا دعا میتونه موثر باشه؟نگید بهم البته نقش داره یه جواب تازه به سوالام بدید اگه داره چرا تا الان نداشته؟ من کم از ته دل دعا نکردم کم متوسل نشدم کم نذرو نیاز نکردم اینقدر خواستم ازش که دیگه از خودم حالم بهم میخوره اگه میشنید به این سن نرسیده بودم. حتما میگید شما که سنی ندارید .قبول ولی این در مورد کسی هست که تازه فکر ازدواج به سرش افتاده نه منی که خیلی وقته تو این فکرم واسه من زمانه زیادیه ولی چرا جوابی نگرفتم نمیدونم؟ و هر روز شاهد گذر زمان میشم ومنتظر اتفاقی که هنوز نیوفتاده واسه همینه که دیگه نمیتونم ازش بخوام.. کی مسئوله اینه که من به این خواستم نمیرسم؟؟

آیا باید کاری انجام بدم؟ آیا مانعی در مسیر اینکار هست که من نمیتونم به خواستم برسم و باید اون مانع رو بر دارم؟؟

و من با این شرایط آیا ازدواج خواهم کرد؟

من به سایت شما اتفاقی اومدم امروز از اون روزا بود که خیلی خسته بودم و ناامید .اینجور مواقع آدم فقط دوست داره یه راهی جلوش باز بشه واسه همین به ذهنم رسید شاید باید از یه راهی برم که تا حالا امتحان نکردم با اینکه نمیدونم چه نتیجه ای داره ولی چون به یه چیزی اعتقاد دارم و اونم انرژی موجود در ایت هستی است .باعث شد که این به ذهنم برسه و توی گوگل زدم دعای بخت گشایی و وارد سایت شدم. دوست داشتم با کسی دردو دل میکردم و برام جالب بود که با اینکه برای اولین بار بود که وارد سایت شدم تصمیم گرفتم مستقیم براتون نامه بنویسم .شما انواع دعاها و راههارو برای گشایش بخت نوشته بودید ولی خودم دیگه نمیتونم دعا کنم هرکاری کنم دیگه نمیتونم . چون میدونم اثری نداره البته بازم خدارو شکر تا حدی واسه بقیه موثر هست اینم هنوز جای امیدواری داره ولی برای خودم دیگه نمیخوام دعا کنم توضیح دادم چرا؟ چون دیگه پشت دعام اعتقادی نیست و اون انرژی پاک و خالص توکل کاملی که قبلا بود دیگه وجود نداره و خیلی وقته که رفته برای همین دوست داشتم این نامه رو برای شما بنویسم و کاملا از ته دلم نوشتم تا هم نظرشما رو در مورد حرفام بدونم و از همه مهمتر دعای از ته دلتو برای باز شدن اینکار داشته باشم . و آیا این برای من مقدور هست؟؟

منتظر جوابی از شما هستم امیدوارم این بی جواب نمونه.

با سپاس فراوان

سپاس    

                                   ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

سلام علیکم  

آنچه شما باقلم شیوا وزیبایتان به رشته تحریردرآوردید درد جانکاهی است که سالیان سال است کشوروجودمارا به تصرف خویش درآورده است وهمین سؤالات بی پاسخ شما مارا وادارکرد تا با راه اندازی این پایگاه  لحظاتی هرچند کوتاه را درکنارجوانان مظلوم وعزیزمان سپری  وبا همفکری یکدیگر برای حلش چاره اندیشی کنیم  وبه فضل پروردگارعالم وبا همفکری وهمراهی ودعای برخواسته ازقلوب پاک جوانانی همچون شما امیدواریم هرچه زودتراین طلسم بازواین تابو شکسته شودوشاهد نشاط ،سرزندگی وبالندگی عزیزانمان باشیم إِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعیداوَ نَراهُ قَریبا

دوست عزیز:توجه داشته باشید نامیدی ازرحمت پروردگارعالم خط قرمز ایمان است لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکافِرُون‏(87 یوسف) از رحمت خدا مأیوس نشوید که تنها گروه کافران، از رحمت خدا مأیوس مى‏شوند

دوست عزیزبه یاد داشته باشید زیبایی سپیده دمان ونسیم جان افزای آن امتداد شبی ظلمانی ودهشتبار است .

سرور عزیز:دعاگویی  دوستان جزء لاینفکی اززندگی روزمرۀ ماست 

وآموخته ایم که ازخداوند عاقبت به خیری را برای خودمان ودوستانمان بخواهیم  چه اینکه به فرموده خداوند بسا چیزهایی که ما ازآن فراری هستیم واو خیر وصلاح ما را درهمان می داند وبسا چیزهایی را که ما خوب می دانیم وازاو طلب میکنیم ولی  خیر ما را در آن نمی بیند  عَسى‏ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُون‏   

دوستان عزیز لطفا جوابیه ما راویرایش وکامل کنید .  

                       


جوابیه شمارۀ یک   

بزرگوار سلام ، متنی که گذاشتین واقعا باید تاملی کرد وبهش جواب داد من خودم دختری هستم

متولد 52 ، منم تقریبا ازپنجم ابتدایی خواستگار داشتم فکرمیکردم من خیلی زود ازدواج میکنم وته تغالی خونمون بودم ودربین خواهران وبرادرانم زیبا وبانمک خواستگاران زیادی تابحال داشتم اما اونای که من می پسندیدم اونا یه چیزی رو بهونه میکردن وپشت سرشونوهم نگاه نمی کردن ویامن پسند نمیکردم وقضیه تموم میشد خلاصه تا27 یا28 سالگی همین منوال بود تااینکه تصمیم گرفتم بامعیارای خودم ازشهرخودمون یه شوهر خوب وایده ال انتخال کنم واسه همین پسری باکمک یکی ازدوستام انتخاب کردم که درداروخانه کارمیکرد پسر مودب وصادق ومهربونی بود ازلحاظ خانوادگی هم باهم بودیم کلا به نظرخودم دروتخته بودیم باهم دوست شدیم اما نه دوستیای امروزی خیلی پاک وصادقانه 2 دو بار رفتم داروخانه واسه دیدنش بقیه فقط تلفنی حرف زدیم خلاصه زمینه رو واسه خانواده اش مهیا کرد تااینکه یه روزی اومدن اداره مون که من کارمیکردم ومنودیدن اما نپسندیدن وبهش گفته بودن به درد ما نمیخوره خلاصه خیلی ناراحت شدم یه عاشق واقعی بودم اما شکست خوردم پسره رفت واسه همیشه دیگه رفت وپشت سرش هم نگاه نکرد رابطه قطع شد غصه خوردم به درگاه خدا دعاکردم تضرع گریه شاید فرجی بشه نظرونیاز کردم اما نشد که نشد حتی ازبس داغون بودم به دکترهم مراجعه کردم خلاصه به خودم قبولاندم که دیگه تموم نشده همه چیز . بازسالها گذشت بازتصمیم گرفتم یکی رو انتخاب کنم چون دوست داشتم منم مثل بقیه خونه وزندگی داشته باشم واسه همین ایندفعه اومدم ازاینترنت پیداکنم اما خیلی بااحتیاط وترس سالها طول کشید تااینکه یه آقای انتخاب کردم ازشهربجنورد که دبیرزیست شناسی متولد 1349 توشهرشون معتمد مسجد بود خیلی مومن ومتدین ، ازهر لحاظ باهام سنخیت داشتیم ازهرلحاظ هم خانوادگی وهم کلا- باهم صیغه محرمیتی خواندیم دوتای ازطریق تلفنی اما به شرط نداشتن رابطه جنسی خلاصه دوستی ما در سال 87 شروع شد خیلی زود صمیمی شدیم وواسه هم مردیم وزنده شدیم خلاصه بعد شش یاهشت ماه قرارگذاشتیم بیاد شهرمون روز پنجشنبه تاریخ 16/6/87 اومد خیلی میترسیدم دستام می لرزید وقتی همدیگر رو دیدیم حس کردیم سالهاست همدیگه رو می شناسیم خیلی صمیمی باهم درد ودل کردیم حرفا زدیم گل گفتیم گل شنیدیم یک روز شهرمون موند وجمعه بعد ظهرازم خداحافظی کرد موقع خداحافظی مثل یه بچه هق هق گریه کرد گفتم واسه چی گریه میکنی گفت میدونم که نمیشه ماباهم ازدواج کنیم گفتم چرا گفت فاصله ها خیلی زیاده خلاصه رفت شهرشون تصمیم گرفتم باهاش قطع رابطه کنم گفتم نمیخوام رابطه الکی باکسی داشته باشم حالا که ازدواج نمیتونی باهام بکنی واسه همیشه خداحافظ باز شروع به گریه کرد واهی کشید ودادی کشید خلاصه اخ قلبم گفت وتلفن قطع شد بدجوری بهم ریختم تاصبح گریه کردم که خدایا چی شد خلاصه بعد 24 ساعت ازبیمارستان بهم خبرداد که سکته قلبی خفیفی داشته دیگه نمیدونستم چیکارکنم ازش عذرخواهی کردم ودوباره باهاشم ارتباطم برقرار شد بهم گفت اگه خونه بخری میام شهرتون ؛ پس خونه ای باوام بانکی خریدم خیلی خوشحال بود چندبار خواست انتقالی بگیره به شهرما بیاد اما یه بار تصادف کرد چندماهی بستری شد چندبار مریض خلاصه معلوم نشد راست میگه یا دروغ چندین بار ارتباطشو باهام قطع کرد تلفنشو خاموش کرد بعد چندماه با گریه گفت توبیمارستان بستری بود سالها گذشت چندین بار باز توبیمارستانها بستری شد دیگه مشکل قلبی پیدا کرده بود ازدریچه های قلبش بسته بود خلاصه سال 90 شد به مکه ثبت نام کرده بود رفت مکه این مریض ما تومکه هی بهم میگفت ناراحتی دارم حالم خوش نیست کاش همین جا بمیرم خلاصه نمرد اومد به شهرشون یه بار اینترنتی چت کردیم گفت بهم ، دکتر تلفنو برام قدغن کرده ودرضمن شماره ام هم گم کردم خلاصه این اخرین باری بود که باهم حرف زدیم دیگه نه تلفن جواب داد نه اینترنت رفت برا همیشه بعد این همه ماجرا دیگه تصمیم گرفتم عاشقی رو کنار بزارم وفقط باز ازخدام کمک بگیرم بازم شدم یه دخترمومن اهل نمازوقران وووو همه این بازیهاروکنارگذاشتم دیگه دارم روز به روز افسرده میشم کم حوصله شدم دیگه باهیچ نامحرمی ارتباط ندارم چندبارهم رفتم فال بین ورمال که بهم یکی دوتا گفتن جنی عاشقته که نمیزاره ازدواج کنی وبه تازگیا یکی هم گفته طلسمت کردن ودیگر نمیدونم چیکارکنم دعاوتوسل میکنم وگریه میکنم به درگاه خدا شاید فرجی بشه اما خبری نیست که نیست بازم توکل بخدا نمیدوم توبختم چیه شاید اصلا ازدواجی نباشه نمیدونم خلاصه واقعا ناراحت وداغونم . چندروز پیش هم برام تووبلاگم پیم گذاشته بود که خواب دیدم ازدواج کردی طلاهات گم شده جریان چیه جوابشو ندادم اما امشبم هم خودم خواب دیدم اومده توحیاطمون پشیمون نشسته اما اصلا محلش نمیزاشتم نمیدونم صبح باز رازونیازکردم باخدا توکل بخدا

سلام علیکم

ازوضعیت پیش آمده برای دوست عزیزی همچون شما بسیارمتاثرشدیم وامیدواریم تجربیات شما موجب هوشیاری سایردوستانمان بشود .

دعا میکنیم خداوندکسانی راکه به این راحتی احساسات پاک خواهران مارابه بازی میگیرند هدایت کند وهشدارمی دهیم که ازقهرخدا بترسند زیرادیریازود آنهاهم صاحب دخترانی خواهند شد که به همین مصیبت گرفتارخواهند شد .

فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ پس هر کس هموزن ذرّه‏اى کار خیر انجام دهد آن را مى‏بیند! و هر کس هموزن ذرّه‏اى کار بد کرده آن را مى‏بیند